شب است، سرد است، وَ باران میبارد. ساعت از نیمه گذشته و بیست و سومین روز بهمن آغاز شده. مثل همیشه نمیدانم کجایی. این جای خالیات گرچه دست نینداخته بیخ گلویم اما سنگینی میکند. کجا؟ حدوداً حوالی دل.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
چیکار کنیم حسهای خوب کوچولو کوچولو بیاد سراغمون؟
واسه بچهها شکلک در بیاریم و بهشون لبخندهای گنده بزنیم!
شما هم یهدونه بگین. :))
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
شبهای سرد زمستان هیچ حسنی ندارد مگر اینکه جوراب بلند راهراه زرد و مشکیات را بپوشی، خودت را پتوپیچ کنی و بنشینی کنار بخاری، چای بخوری، چای بخوری، چای بخوری، و زل بزنی به گلها و نقش و نگارهای روی فرش و به هرچه که دلت میخواهد فکر کنی؛ به هرچه و هر که...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
هرچه میگذرد بیش از پیش به این نتیجه میرسم که ما انسانها موجودات ملالانگیز و تاسفباری هستیم؛ چراکه معمولا نسبت به آنان که برایمان اهمیت قائلاند غافل و بیتوجهیم و شدیداً سرگرم کسانی هستیم که به قدر دانهای گندم برایشان اهمیتی نداریم.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی